تبليغاتX
sayeesabz

زیبا آفرین

سلام

نمی دانم چگونه شروع کنم، چندیست که مانند دیوانه ها شده ام،راه می روم،می نشینم باز بر می خیزم وبعد تصمیم می گیرم که بنشینم،گوشه ای را دور از چشم پدر ومادر مهربانم وباز هم دور از چشمان تیز برادران کوچک کنجاوم،درد ها را میشمارم 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 در دها بیشمارند زورم نمیرسد توانم را از دست می دهم ودرد های انباشته شده بالا وبالاتر می آیند بر لب نمی آورم چون لبانم را دیر گاهیست دوخته ام پس به نا چار بالا تر می آیند می خواهم پلکهایم راببندم اما نمیشود آنگاه است که احساس می کنم پیراهنم خیس است.خواب راحت ندارم خوابهای آشفته امانم را بریده است چند شب پیش خواب دیدم کودکی سبز گونه به لسان عرب از من می پرسد آزادی یعنی چه؟ ومن با عربی کلاسیکی که خوانده بودم دست پا شکسته به او توضیح دادم که آزادی یعنی..............

در خیابان هم مجالی برای راحت بودن نیست آنگاه که مادری را می بینی که برای گرم کردن کودک خود نا چار طفلش را بر لب دهانه اگزوز اتوبوس روشن اتوبوس رانی آورده است تا گرم شود. فکرم پریشان است دریغ از یک خط مطالعه درسی یا غیره

 تا کی باید سکوت کرد چیزی نگفته خفه شد. من با انقلاب و حکومت ایران مشکلی ندارم سابقه ام در این امر سندی ایست محکم اما باور کنید دیوانگی به سراغم آمده شاید هم به سراغ همه آمده باشد همه با خود حرف می زنند همه اعصاب هایشان خط خطی است چرا؟ دراین چند روز دوستان لطف کردند ومثل همیشه برای انتخابات مرا دعوت کردند به همکاری هر کدام از حزبی البته همکاری فکری اما آنقدر نا خوشم که هر کدام را به دلیل مسخره ای راندم نمی خواهم بگویم رای نمی دهم رای می دهم امااین بار فعالیت سیاسی نخواهم داشت هنوز هم به فکر آن زن هستم که ساعت 2شب در سرمای شدید زمستان امسال خود را جمع کرده بوددر کنار دیواری یخی وفال حافظ می فروخت.

خوشا به حال حباب ،زهرا عرب ومحمود مقدسی که مطالعاتشان پا بر جاست.

تازگی ها بدین گمانم شاید هم الهام است که عمری نخواهم کرد.

این قطعه از شعر سایه راهم تقدیم می کنم به حباب، باشد که از شاگرد خود خوشنود گردد.

کور سوئی زچراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانیست

نفسم می گیردکه هوا هم اینجا زندا نیست.

......................................................

 

فکر کنم سال گذشته بود که به خانم عرب می گفتم که کوتاه بنویسیدحال او کوتاه می نویسد ومن بلند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:53  توسط sayeesabz  | 


ساعت 2صبح

قبرستان شانديز

با دونفر از دوستان كه يكي اهل شيطنت وديگري كه علاقه زيادي‌به بهائي ها دارد.

با قرائت يك حمدودو سوره براي شادي ارواح مقيم ومهاجر آن وادي وارد قبرستان شديم صداي گرگ

وروباه وسگهاي ولگرد به كنار ،هوا خيلي سرد بود .

شروع به كندو كاو كرديم وقبر هاي قديمي را وارسي كرديم

برفها را كه رو سنگ قبر ها يخ بسته بودند به زحمت تراشيديم

صور عجيبي يافتيم،جالب بود اشعاري هم روي سنگ ها نقش بسته بود

وفات :1333،1305،1298 و..................

صور:ستاره،جام، نعلين، آتش، شمع، شمائل شانه هاي قديمي و......

كلمات وحروف: م ، كربلائي، علي و.........

واشعاري كه بزور خوانده ميشد كه متاسفانه نوشتم.

 بعد از كلي زمين خوردن به علت برفي بودن قبرستان وكند كاو هاي عحيب خودم ودوستم از قبرستان

خارج شديم وبه دنبال پير مردي گشتيم كه مثل ما اين موقع شب به سرش زده باشد.

پيدا كرديم به بهانه رساندنش از او سوالاتي پرسيديم

گفت:در اينجا بهائي ها ،ارامنه ، وزرتشتي ها دفن هستن ودر فلان قبرستان يهودي ها هم دفن

هستند و..........

پدر بزرگ من هم ارمني بوده ودر همان فلان قبرستان دفن است با فلان نام ونشان كه او مسلمان شد

وما هم به تبع آن مسلمانيم.

ديروز هم دوستم به من گفت در اين روز هاي اخير يك روز برق يك روز آب و ديروز هم گازمان قطع شد.

 

بااحترام:

Sayeesabz

 

………………………………………………….

-1لازم به ذكر است كه امكان نداشت ما روز به آن قبرستان سر بزنيم بنا به دلايل موجح

-2دوست من از بهائي ها زياد خوشش نمياد ولي به دنبالشان مي گردد از زنده تا مرده شان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20:42  توسط sayeesabz  |