دین و اخلاق از منظرسورن کیر کگور
با حضور دکتر غلام حسین توکلی (استاد دانشگاه اصفهان)
زمان : سه شنبه هفتم خرداد ماه 87 ساعت 5
مکان :سه راه ادبیات ؛ مجتمع دکتر شریعتی جهاد دانشگاهی، سالن شورا.
برگزارکننده: سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی دفتر دانشکده ی کشاورزی و علوم ریاضی
نمي خواستم برم مي دونستم آخرش چي ميشه برنامه ديگه اي هم براي خودم ريخته بودم اما رفتم
با تاخير رسيدم. رديف عقب نشستم دكتر توكلي صحبت مي كرد آرامش خوبي داشت ومن فكر مي كردم
كير كگور
چند بار نزديك بود.......
جلسه خوبي بود دكتر بيشتر از اينكه به نحو علمي به كيركگور بپردازه بايك رويكرد درونگرايانه وبه تعبير من اون جوري كه به سيد ياسر گفتم بارويكرد كير كگوري درباره كيركگور صحبت كرد استاد جالبي بود .به قول محمود مقدسي انسان با اخلاقي بود ،كه بود.
جلسه تموم شد وسوالها بيشتر دكتر از كير كگور دور مي كرد وشايد هيچ كس كير كگور رو درك نكرده بود (شايد) واين من رو اذيت مي كرد.
جلسه به واقع تموم شد البته با سخن صريح محمود مقدسي .
رفتيم به ميهمانسراي جهاد .من توي راه تجربه عجيب خودم رو درباره خوندن آثار كير كگور به استاد گفتم واستاد گفت اين تجربه حكايت از نفس سالم وخوندن دقيق وعميق شماست.
نميدونم به واقع نمي دونم
من خداحافظي كردم ورفتم توي راه خيلي فكر كردم اما نميدونم به چي . رفتم جائي نشستم وديدم حالم به طرز وحشناكي خرابه با چند تن از دوستان تماس گرفتم تا برم پيششون تا از اين حال در بيام اما همشون مشغول بودن ومن چيزي نگفتم ورفتم خونه وقتي رسيدم خونه تازه بدبختي هاي من شروع شد مادرم اومد پيشم وگفت كرفتم برات خواسگاري و پدر دختر خانم اينجوري مادرش اينجوري وخودش ........من كه جوابم مثل هميشه نه بود گفتم رشتش چيه؟ رياضي. رياضي رو دوست دارم.
رفتم توي اتاق اولين چيزي كه ديدم كتاب ايمان گروي بود كه روش نوشته بود كيركگور. گريم گرفت بازم نمي دونم چرا؟
كير كگور
يادمه چند سال پيش وقتي عبدالكريم رشيديان ترس ولرز رو ترجمه كرده بود سيد ياسر به من گفت اين كتاب رو بخون من هم خريدمش ورفتم مسافرت ودرحين سفر شروع كردم به خوندن كتاب
برام عجيب بود ،حالتهاي متفاوتي پيدا كرده بودم فتوي خودم رفته بودم مدام فكر مي كردم بايد تصميم بگيرم ،اظراب ، آشوب وگه گاهي از چيزائي كه دوستشون داشتم دست مي كشيدم حتي خوردن وآشاميدن
به يكي از دوستان كه انسان عالمي بود وهست زنگ زدم وبراش احوالاتم رو تعريف كردم واون بهم گفت كه ديگه نخونم ومن نخوندم اما تغييري ايجاد نشد
مي دونستم امروز نبايد مي رفتم اما رفتم
حالم خوب نيست احساس مي كنم بايد تصميمي بگيرم اما چه تصميمي ؟!
احساس مي كنم بايد از چيزي بگذرم اما از چي من كه مثل كير كگور ريگنائي ندارم كه بخوام ازش بگذرم
اما بايد از يك چيزي بگذرم شايد از خودم نمي دونم
هيچي نمي دونم فقط مي دونم حالم خوب نيست.
sayeesabz


